X
تبلیغات
رایتل
Westlife

Nowhere Man

همه چیز در مورد WESTLIFE کلیک کنید.

آرشیو
پنج‌شنبه 4 دی‌ماه سال 1382
script

سلام
خوبید

امروز حسابی به سایت حال دادم
خوب وقت نشد که بهتر بشه ولی خوب همینه دیگه
اگه راست کلیک کنین حالتون و میگیره
در هر صورت بعد عمری تونستم حال بدم.
در ضمن اگه نظر ندین کلی ناراحت میشما
فعلا بای

:: جـــاده ::

یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی

را هم زمزمه میکرد

 . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :

- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟

ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در

گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش

رسید که میگفت :

چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :

- اى خداى کریم

 ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا

و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !!

از جانب خداى متعال ندا آمد که :

- اى بنده ى من

! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست

میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ

میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که

باید ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر

آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟

. من همه ى اینها

را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آیا نمى توانى آرزوى

دیگرى بکنى ؟

مرد ، مدتى به فکر فرو رفت

، آنگاه گفت :

- اى خداى من

! من از کار زنان سر در نمى آورم !

 میشود

بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که

چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که :

اى بنده من

! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى

باشد یا چهار باندى ؟؟!!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 195715


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها